تبليغاتX
گروه شهدا نینوا لطيفی و لارستان
درباره تمام شهداي لطيفي لارستان و كشور ايران

شهادت

شهادت در دین اسلام کشته شدن در راه خداست.

قرآن در آیات ۱۶۹ تا ۱۷۵ سوره آل‌عمران به مقام شهیدان می‌پردازد.

«البته نپندارید که شهیدان راه خدا مرده‌اند بلکه زنده به حیات ابدی شدند و در نزد خدا متنعم خواهند بود .(۱۶۹) آنان به فضل و رحمتی که از خداوند نصیبشان گردیده شادمان‌اند و به آن مؤمنان که هنوز به آنها نپیوسته‌اند و بعداً در پی آنها به راه آخرت خواهند شتافت مژده دهند که از مردن هیچ نترسند و از فوت متاع دنیا هیچ غم مخورند. (۱۷۰) و آنها را بشارت به نعمت و فضل خدا دهند و اینکه خداوند اجر اهل ایمان را هرگز ضایع نگرداند

پاورقی

  1. ^  آیات ۱۶۹ تا ۱۷۱ سوره آل عمران:

«وَ لا تحْسبنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فی سبِیلِ اللَّهِ أَمْوَتَا بَلْ أَحْیَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ(۱۶۹) فَرِحِینَ بِمَا ءَاتَاهُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ وَ یَستَبْشرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلا خَوْفٌ عَلَیهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ(۱۷۰) یَستَبْشرُونَ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللَّهِ وَ فَضلٍ وَ أَنَّ اللَّهَ لا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِینَ

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 18:3  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

 پیش، در جلسه ای پیرامون برگزاری کنگره شهادت طلبی در اسلام، سرداری که بنا بر اظهار خودش، "توفیق حضور در خط مقدم را نداشته!" زبان گشود و درباره حماسه ای عظیم، این گونه سخن راند:

- ... درباره شهادت طلبی و مثلا این که بچه های بسیجی در میدان مین پیشمرگ می شدند و غلت می زدند ... حالا اصلا این داستان ها واقعی بوده یا نبوده کاری نداریم ...

خیلی سوختم. داشتم می ترکیدم. چشمم به درجه ها و نشان های "فتح" که به آنها می نازید، افتاد، بیشتر آتش گرفتم. باوجودی که همواره از همسخن شدن با او پرهیز داشته و دارم، بالاجبار گفتم:

- جناب سردار ... این خاطره رو فقط برای تو میگم که باورت بشه توی جبهه این اتفاق ها هم افتاده ...

و این خاطره را که اولین بار سال 1370 در کتاب "یاد یاران" منتشر کردم و مقام معظم رهبری، پس از خواندن آن کتاب، یک صفحه مطلب زیبا نوشتند، تعریف کردم.
ذکر این خاطره، هر چند سریع و گذرا، بیشتر از همه روح خودم را که همچون سنگ، سوختن دیگران را نگریستم، می آزارد و تا چند روز منگم می کند. همین جا از همه دوستانی که شاید طی چند روز آینده، با من روبه رو شوند، از اخلاق به هم ریخته و تندم، عذر می خواهم.

۱۳۶۱/۳/۱

جاده اهواز به خرمشهر
تیپ 8 نجف اشرف به فرماندهی سردار شهید "احمد کاظمی"
گردان 2 ثامن الائمه به فرماندهی "قاسم محمدی"
گروهان 1 به فرماندهی برادر "شاملو"
دسته 1 به فرماندهی شهید "امیر محمدی"

 

آفتاب هنوز مرخص نشده بود که سوار بر کامیون های ایفا، به طرف خط شلمچه حرکت کردیم. هوا دیگر تاریک شده بود. جاده خاکی سیاه را - که برای جلوگیری از بلند شدن گرد و خاک به هنگام تردد، روغن سوخته رویش پاشیده بودند - طی کردیم تا به خاکریز اصلی رسیدیم.
از کامیون ها پیاده شدیم و در ظلمات شب، پشت سر یکدیگر راه را تشخیص داده، خود را به خاکریز خط مقدم شلمچه رساندیم. آن جا که جلوتر از آن کسی نبود. از نظر آب، جیره خشک (نان خشک، بیسکوئیت، پسته، یک کنسرو تن ماهی و یک کمپوت) خود را ساختیم. یکی یکی و دوتا دوتا از خاکریز بالا رفتیم و به دشت روبه رو سرازیر شدیم.
تیربارهای دوشکا، دشت را نامنظم و پراکنده زیر آتش گرفته بودند. ضدهوایی شلیکا (چهار لول) زمین را سرخ می کرد و چتر آتشین بالای سرمان می کشید. پنداری آسمان سینه گرفته اش را صاف می کند. خاکریزها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتیم تا به جایی که امکان جلوتر رفتن وجود نداشت، رسیدیم. گلوله آر پی جی ای از بالای سرمان رد شد. ارتفاع خاکریز کم بود. سراسیمه به طرف سینه کش خاکریز رفتیم که با فریاد بچه ها و مشاهده سیم خاردار، دریافتیم کنار خاکریز، مین گذاری شده است.
میان ما و دشمن، تنها یک میدان مین فاصله انداخته بود.
در آن میانه، با خنده به یکی دوتا از بچه ها که در اردوگاه عقبه، نماز شب خوان های حرفه ای! بودند، گفتم:
- چی شده ... شما که در اردوگاه، توی نماز شب گریه می کردین و "اللهم ارزقنا توفیق شهادت فی سبیلک" سر می دادین ... حالا این جا دنبال جای امن می گردین؟
که یکی از آنها، آرام گفت:
- هیس س س ... حفظ جون در اسلام واجبه ... اگر الکی تیر و ترکش بخوری، شهید نیستی ...
یکی از فرماندهان تیپ، همراه بی سیم چی هایش، کنارمان نشسته بود. حواسم را شش دانگ به آن چه رد و بدل می شد، متوجه کردم. از قرار معلوم، و بنا بر اظهار بی سیم چی، بچه های تخریب نمی توانستند میدان مین را در مدت زمان تعیین شده، باز کنند و حداقل معبر را برای نیروها بگشایند.
با شنیدن این پیام، فرمانده، سرش را آرام رو به آسمان بلند کرد و یک دفعه خیلی تند گفت:
- چند تا از بچه ها داوطلبانه برن میدون مین رو باز کنند.
تنم به لرزه افتاد. آن چه را که از عملیات طریق القدس در بستان شنیده بودم، حالا باید می دیدم.
جلوتر از ما، گردان یک که از بچه های آذربایجان تشکیل شده بود، نزدیک به بریدگی خاکریز و به طرف میدان مین نشسته بود. پیام را که شنیدند، عده ای برخاستند. شاید بتوانم بگویم همه گردان شان.
زودتر از همه هم، همان هایی که می گفتند "حفظ جان در اسلام واجبه".
در آن سیاهی شب که تنها روشنائی اش گلوله های رسام و منور های کم عمر بودند، در زیر شلیک آر.پی.جی و خمپاره، کنترل کردن شان ساده نبود. آنان که صادقانه عزم شان را جزم کردند، خود را جلو کشاندند؛ جلوتر از بقیه. فقط دیدم از بریدگی خاکریز گذشتند و... انفجار پشت انفجار. صدای خمپاره نبود صدای خفیف و ملایم بود. می خواستم گریه کنم. می دانستم آن چه را می شنوم، صدای انفجار پیکرهای مطهر، بر روی مین ها و متلاشی شدن آنهاست.
نوبت به گردان ما رسید. هنوز منگ بودم. دسته ما جلو رفت؛ نه برای غلت زدن، که برای گذر از رنج آنان که پر کشیدند.
وارد معبر که شدم، بغض، خفه ام کرد. اشکم جاری شد. آر.پی.جی به دست ها شلیک می کردند و از روی اجساد شهدا می گذشتند. بدن ها تکه تکه و هر قطعه در سویی، در معبر، خودنمایی می کرد. پنداری آسمان با همه ستاره هایش در زمین خفته بود.
آر.پی.جی زن جوانی را دیدم که با شکم روی مین دراز کشیده بود. بدنش سوراخ شده و گلوله هایی که در کوله داشت، می سوختند. در زیر نور کم منور، آن گاه که گفتند همان جا داخل معبر بنشینیم، متوجه شدم لبانش تکان می خورد. با خود گفتم شاید آب می خواهد. سراسیمه و چهار دست و پا، خودم را به طرفش کشیدم. هنوز مو پشت لبش سبز نشده بود. سعی کردم بشنوم که چه می گوید. صدایش خیلی آرام بود و به گوشم نمی رسید. گوشم را دم دهانش بردم.
آخرین لحظات را سپری می کرد. صدای زیبا و آرامش در گوشم طنین انداخت. خوب که دقت کردم، دیدم بدون این که کوچک ترین آه و ناله ای سر دهد، آیات سوره حمد را با نفس می خواند.
- الحمدلله رب العالمین ... الرحمن الرحیم ...
خواند و آرام آرام سوخت.
جلوتر، عزیزی را دیدم که هر دو پایش بر اثر انفجار مین، متلاشی شده و به کناری افتاده بود. رفتم تا او را از زیر آتش دوشکا و تیربار که بی امان می غریدند، به کنار خاکریز منتقل کنم و به محل امن تری ببرم. هرچه اصرار کردم، اجازه نداد جابه جایش کنم. از این که توانسته بود چند مین جلوی پای بچه ها را منهدم کند، خوشحالی می کرد. دوستش که در کنارش بود گفت:
- وقتی رفت روی مین و یک پایش قطع شد، اسلحه اش رو عصا کرد و با پای دیگه رفت روی مین تا بهتر راه بچه ها رو باز کنه.
سعی کرد با مزاح و شوخی، به من روحیه بدهد. با لهجه شیرین آذربایجانی، درحالی که انگشتش را روی بینی می کشید، گفت:
- دلتون بسوزه، من می رم پیش آقا امام زمان!
با نگاه معصومانه ای گفت:
- ولی یه خواهش ازتون دارم... اونم اینه که وقتی به خرمشهر رسیدین، از طرف من اون جا رو زیارت کنین.
به آرامی، شهادتین را بر لب جاری کرد و درحالی که چشمانش از نور منور برق می زد، با لبخندی زیبا، رو به آسمان، نقش بر زمین شد.
در حال حرکت، از جلو پیغام دادند:
مواظب مین های جلوی پاتون باشین.
درحالی که مینی سبدی جلو پایم بود، رویم را به عقب برگرداندم تا پیام را به نفرات پشت سرم بدهم؛ یکی از بچه ها را دیدم که شروع کرد به دویدن. نگاهم به پاهایش بود که ناگهان آتش مهیبی از زیر آن بالا زد. آتش، صورتم را که به عقب برگردانده بودم، سوزاند. درد شدیدی وجودم را گرفت و سرم گیج رفت. ناخودآگاه خواستم به جلو قدم بردارم که میدان مین افتادم. تلو تلو می خوردم. خواستم بلند شوم که یکی از بچه ها به طرفم دوید، زیر بغلم را گرفت و به طرف خاکریزی که دقایقی پیش از آن، به دست بچه ها فتح شده بود، هدایتم کرد. چشم چپم درد شدیدی داشت. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است. کمی بعد فهمیدم که بر اثر انفجار مین در زیر پای او، موج انفجار و چند ترکش، باعث جراحتم شده است.
درازکش، در کنار چندین مجروح دیگر در خاکریز افتاده بودم. طعم درد را مزه مزه می کردم. ناگهان صدایی از آن طرف خاکریز توجه مان را جلب کرد. سریع نارنجک را در آوردم. سر پیم هایش را صاف کردم که راحت بکشم که صدا فریاد زد:
- هی بچه ها کی اون جاست؟ ما مجروحیم...
جوابش را که دادم گفت:
جامون امنه فقط اگه آمبولانس اومد، ما رو یادتون نره. چهل نفری می شیم.
وسط میدان مین، متوجه حرکتی شدیم. کمی که دقت کردیم، کسی را دیدیم که در میدان مین درحال نشسته، خم و راست می شود. فکر کردم سرباز عراقی است. از این تصور که نکند نقشه ای در کله اش باشد، جا خوردم. قصد کردم بزنمش، ولی نمی دانم به چه دلیل پشیمان شدم. اسلحه را به دست گرفتم و لنگ لنگان به هر سختی ای که بود، به همراه یکی دیگر از بچه ها، به طرف او رفتیم. بالای سرش که رسیدیم، لوله اسلحه را روی سرش گذاشتم و پرسیدم:
- تو کی هستی؟
نور لرزان منور، منطقه را به طور کامل روشن کرده بود. صورتش را که به طرفم برگرداند، وحشت، سراپای وجودم را گرفت. در زیر نور زرد مایل به سرخ منور، چشمی را دیدم که از حدقه درآمده بود و برق می زد. یک طرف صورتش، به طور کامل متلاشی شده بود. نگاهش همچون تیری قلبم را سوراخ کرد. به زحمت لب گشود و با لهجه غلیظ آذری گفت:
- ه ه ه هان ...؟
از لهجه اش فهمیدم خودی است. زیر بازوانش را گرفتیم تا به کنار خاکریز منتقلش کنیم. با هر قدمی که بر می داشت، تکه ای از اعضای بدنش جدا می شد؛ گاهی انگشتی و گاهی قسمتی از پوست صورتش.
او را کنار خودم، در سینه کش خاکریز جا دادم. سرم را کنار قلبش گذاشتم و مانند کودکی، شروع کردم به گریه کردن. هق هق گریه ام با لرزشی عجیب همراه شد؛ وقتی او را به خاکریز بردیم، فهمیدم که او در آن حال مشغول خواندن نماز بوده.
دقایقی بعد، یکی از بچه ها کنارمان افتاد. ناله می کرد. فکر کردم مجروح شده است. به دنبال جای زخم، بدنش را جست وجو کردم. چیزی ندیدم. گفت:
- موج انفجار، سرم رو گرفته. کله ام داره می ترکه!
مدام می نالید. سرش را بر زانویم گذاشتم و آرام آرام دستم بر سرش کشیدم تا چشم بر هم گذاشت و خوابش برد.
چرتی زدم؛ نفهمیدم چقدر. ساعت حدود 30/3 صبح بود. هنوز از آمبولانس خبری نبود. در دور دست، صدای مارش عملیات که از بلندگوی نفربرها پخش می شد، به گوش رسید. دوتا از بچه ها که حال شان بهتر بود و قادر به حرکت بودند، از وسط میدان مین به طرف عقب رفتند تا آمبولانس ها را پیدا کند.
چشمانم را که برهم گذاشتم و گشودم، ساعت، حدود 30/4 صبح شد. با صدای نفربرها و آمبولانس ها، از خواب پریدم. خواستم آن را که موج انفجار، سرش را گرفته و روی پایم دراز کشیده بود، از خواب بیدار کنم متوجه شدم جان به جان آفرین تسلیم کرده. آرام سرش را بر زمین گذاشتم. سراغ آن که درحال نماز خواندن بود رفتم. متوجه شدم درحال سجده دعوت حق را لبیک گفته است. هرچه صدایش کردم جوابی نیامد. همین که به دست و پهلویش زدم، نقش بر زمین شد. کم کم متوجه شدم در طی آن دو ساعتی که چرت می زدم، اکثر مجروحان تمام کرده بودند. صدای زیاد بچه ها را که آن سوی میدان مین به دنبال ما می گشتند، شنیدم. به علت تاریکی هوا نمی توانستند ما را پیدا کنند. ناگهان به یاد فندک نفتی را که از اهواز خریده بودم، افتادم. احساس می کردم زمانی به دردم می خورد. از جیب در آورده، روشن کردم و در هوا تکان دادم. آمبولانس ها راه را پیدا کرده، به طرف میدان مین آمدند. هرچه فریاد زدیم:
- نیایین. اینجا میدون مینه!
متوجه نشدند. و یکی دو آمبولانس پهلوی ما آمدند. به لطف خدا هیچ اتفاقی نیفتاد.
چون در خط نباید ماشین ها با چراغ روشن حرکت می کردند، کمک راننده گه گاه با چراغ قوه، نظری به جلو می انداخت. یک بار متوجه تانکی شدیم که با سرعت، از روبه رو درحال آمدن بود. با روشن شدن چراغ قوه راننده تانک، با مهارت تمام از جاده خارج شد و نگذاشت تصادفی مرگبار پیش بیاید.
در طی مسیر، کنار جاده، بر روی کپه ای خاکی جمع کرده، آن جا نشسته بود تا اگر ماشینی آمد، آنها را عقب ببرد. در حال خود بود. نوحه ای را زمزمه می کرد و م یگریست.
صبح روز بعد، با قطار سفید هلال احمر، به طرف تهران حرکت کردیم. قطار در هر ایستگاهی که می ایستاد، مردم جلویش را گرفته، و با گل و شیرینی، از مجروحان استقبال می کردند. ساعت 2 نصفه شب بود که قطار در اراک متوقف شد. مردم درحالی که شعار می دادند، گل به روی قطار می انداختند.
بعد از ظهر روز دوشنبه سوم خرداد ماه سال شصت و یک، قبل از رفتن به منزل، عازم بهشت زهرا (س) شدم تا یاران شهید را زیارت کنم. در آن جا، چراغ روشن اتومبیل ها و موتور ها توجهم را جلب کرد. فریاد ها در هم می پیچید و سرور و شادی در همه نمایان بود. خوب که توجه کردم، این کلمات به گوش جانم نشست:

خرمشهر آزاد شد             
دل امام شاد شد.


 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 19:27  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

 توی میدون منیریه تهران برای سالگرد شهدا مراسم گرفته بودن که گروه موزیک ارتش شروع کرد به نواختن مارش کوبنده عملیات.
ناگهان یکی از بچه ها دوید طرفم و دستم رو گرفت و گفت که کمکش کنم.
سه چهارتایی یک نفر رو که همسن و سال خودم بود، از روی صندلی برداشتیم و بردیم داخل یه اتاق دیگه. افتاد روی زمین و من مات و مبهوت مونده بودم که چی شده. پنج شش نفری ریختیم روش تا خودش رو این ور و اون ور نکوبه و نزنه.
کمی که آروم شد شروع کرد به حرف زدن.
سریع ضبط رو درآوردم و بردم دم دهنش.
45 دقیقه تمام، آخرین صحنه هایی رو که هنگام مجروحیت و موجی شدن در شلمچه دیده بود، مثل یه نمایش رادیویی اجرا کرد. اون قدر سفت دندوناشو بهم می فشرد که نزدیک بود فکش خورد بشه.
قشنگ مثل نمایش حرف می زد. آروم حرکت می کرد، داد می زد، می دوید و نفس نفس می زد و ...
بعد از 45 دقیقه، یه دفعه فریاد بلند "یامهدی" زد و همه مارو پرت کرد.
کم کم حالش جا اومد. تعجب می کرد چرا ما دورش نشستیم.
رفیقش می گفت:
صبح توی اتوبوس حالش این جوری شد، ملت در می رفتن. هی می گفتم بیایین کمک این خطری نداره، کسی نیومد جلو.
بازم رفیقش می گفت:
روزی سه بار این جوری میشه، از همه بدتر وقتیه که توی خونه حالش بد میشه. مدام خودش رو می زنه به در و دیوار، داد میزنه، ولی هیچکس نیست کمکش کنه. تازه، دو تا دختر کوچیک داره که در میرن بغل مامانشون و فقط گریه میکنن و می پرسن:
"مامان ... چرا بابا خودشو میزنه؟"
و اون همچنان در همین تهران زندگی می کنه و با هر بار موجی شدن فقط زورش به خودش می رسه و با دو دوست صمیمیش که توی شلمچه با شلیک مستقیم تانک شهید شدن، حرف میزنه.
***
وقتی این نوار رو برای خدابیامرز "ابوالفضل سپهر" گذاشتم، اون فقط گریه کرد و بعدش این شعر قشنگ رو سرود.
بعدها نوار رو به خانم "رخشان بنی اعتماد" دادم که نتیجه اش شد "اسماعیل" در فیلم "گیلانه" که اگر ندیدید، حتما ببینید.
این نوار رو دارم ولی حال ندارم برای کسی تکثیر کنم!
خیلی خودخواهم نه؟!

 
اتل متل یه بابا
 
اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداکار

اتل متل بچه‌ها
که اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ کسی رو ندارن

مامان بابا رو می‌خواد
بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا
بابا چه مهربونه

وقتی که از درد سر
دست می‌ذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون
فحش می‌ده به بچه‌هاش

همون وقتی که هرچی
جلوش باشه می‌شکنه
همون وقتی که هرکی
پیشش باشه می‌زنه

غیر خدا و مادر
هیچ‌کسی رو نداره
اون وقتی که باباجون
موجی می‌شه دوباره

دویدم و دویدم
سر کوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی که دیدم

بابام میون کوچه
افتاده بود رو زمین
مامان هوار می‌زد
شوهرمو بگیرین

مامان با شیون و داد
می‌زد توی صورتش
قسم می‌داد بابارو
به فاطمه، به جدش

تو رو خدا مرتضی
زشته میون کوچه
بچه داره می‌بینه
تو رو به جون بچه

بابا رو کردن دوره
بچه‌های محله
بابا یه هو دویدو
زد تو دیوار با کله

هی تند و تند سرش رو
بابا می‌زد تو دیوار
قسم می‌داد حاجی رو
حاجی گوشی رو بردار

نعره‌های بابا جون
پیچید یه هو تو گوشم
الو الو کربلا
جواب بده به گوشم

مامان دوید و از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گریه می‌گفت
کشتند بچه‌هارو

بعد مامانو هولش داد
خودش خوابید رو زمین
گفت که مواظب باشین
خمپاره زد، بخوابین

الو الو کربلا
پس نخودا چی شدن؟
کمک می‌خوایم حاجی جون
بچه‌ها قیچی شدن

تو سینه و سرش زد
هی سرشو تکون داد
رو به تماشاچیا
چشماشو بست و جون داد

بعضی تماشا کردن
بعضی فقط خندیدن
اونایی که از بابام
فقط امروزو دیدن

سوی بابا دویدم
بالا سرش رسیدم
از درد غربت اون
هی به خودم پیچیدم

درد غربت بابا
غنیمت نبرده
شرافت و خون دل
نشونه‌های مرده

آی اونایی که امروز
دارین بهش می‌خندین
برای خنده‌هاتون
دردشو می‌پسندین

امروزشو نبینین
بابام یه قهرمونه
یه‌روز به هم می‌رسیم
بازی داره زمونه

موج بابام کلیده
قفل در بهشته
درو کنه هر کسی
هر چیزی رو که کشته

یه روز پشیمون می‌شین
که دیگه خیلی دیره
گریه‌های مادرم
یقه تونو می‌گیره

بالا رفتیم ماسته
پایین اومدیم دروغه
مرگ و معاد و عقبی
کی میگه که دروغه؟

مرحوم ابوالفضل سپهر

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 19:26  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

       بمباران شیمیائی سردشت

صدای شلیکی در دور دست

صدای سوتی تند و کش دار

صدای انفجاری خفیف که به خمپاره نمی ماند

صدای خسته زمینی که از انفجار نمی لرزد

صدای دوست من

بغل دستی تو

فرمانده گردان گاز ... گاز ... گاز ...

صدای سوختن پوستی لطیف

صدای جز و جز کردن ریه ای تنگ

صدای ضربان تند قلبی نازنین

صدای گردش سریع مردمک چشمی زیبا

صدای خس و خس سینه ای سوخته

صدای ترکیدن طاول های شیمیایی

صدای گریه های بی صدای دخترک بر بالین پدر

صدای هق هق همسر در داغ شوهر

صدای من

صدای تو

صدای ما

صدای شاعری که عربده کشان از شهدا می سراید

صدای شیپور جنگی که نواخته می شود

...

و ...

و صدای گوش هایی که نمی خواهند بشنوند

و چشم هایی که نمی خواهند ببینند

و دست آخر این که

صدای بزرگی که عارفانه می نگرد و لبانش نجوا می کنند:

"کسی که خود را به خواب زده هیچگاه نمی توانی بیدار کنی!"

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 17:13  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

مقلب القلوب و البصار
از زمانی که یادم میاد هر سال اول بهار که میشد خوشحال بودیم که عید اومده عیدی میگیریم باید بگیم" عیدتون مبارک "و ...
وقتی با خودم فکر میکنم میبینم اینم دیگه برامون عادی شده عادی عادی ! از طرفی اون شور و شوق بچگی رو نداریم چون عیدیمون نمیدن! از طرف دیگه قبلا خوشحال بودیم که تعطیل میشیم حالا دیگه اینقدر تعطیلی هست تو تقویممون که ...!
از این سنت قشنگ فقط اسمی مونده و خرید لباسی و سفره ای و دید و بازدیدی که ...میدونین چرا این این طوری شده؟ چون عادت کردیم از کنار خیلی چیزا عادی رد شیم و فقط ظراهرشو ببینیم.
اما ما قراره با بقیه فرق کنیم بچه مذهبی شیعه ی ایرانی باید فرق کنه با بقیه از هر نظر!و من میخوام امسال با یه دید دیگه ای با این سنت پیش برم.میخوام از این هفت سین و محتوی سفره با توجه به اینکه میدونم نماد چه چیزی هستن چیزای جدید ازشون یاد بگیرم!انشالله که توفیق عمل داشته باشیم.
آینه: نماد نور و راستی!راستی و صداقت همون چیزی که این روزا دیگه خبری ازش نیست اینقدر دوز و کلک و دروغ زیاد شده که بعضی هامون یادمون رفته صداقت چیه برا چیه و ...!!!پس من از آینه سر سفره مون میخوام یاد بگیرم که "صادق باشم"
ماهی: نماد زندگی!یادمه یه جایی شنیدم ک بالاترین نعمتها نعمت زندگی هست .پس من از ماهی و حرکتش میخوام "حرکت و عدم رکود" رو یاد بگیرم !
شمع:نماد گرمی و حرارت! از شمع صمیمیت رو یاد میگیرم اینکه با هم نوعام گرم و صمیمی باشم در هر حال
گل:نماد دوستی! یادم باشه را بقیه دوستای خوبی باشم .و از طرفی برا خدای خوبم هم دوست خوبی باشم علاوه بر اینکه بنده ی خوب باشم
کتاب: نماد دانایی! چقدر قشنگه این کتب سر سفره مون کتاب خداست و کلام اون.پس یادم نره که مانوس شم با اون.
سمنو:نماد خیر و برکت! یادم میده اگه با خدا باشم هر چند که فقیر باشم از نظر مادی اما خیر و برکت رو اون بهم روزی میکنه!
سنجد: نماد حیات و بذر حیات! یادم میده فقط یه نفر هست که حی لایموت هست بقیه همه رفتنی هستن .همیشه به اون تکیه کنم

سیب:نماد مهر و مهرورزی ! یادم میاره که ایرانیا همیشه به مهربونی معروف بودن .منم به عنوان یه ایرونی باید اهل دل و معرفت باشم
سیر :نگهبان سفره ! ایادم میده همیشه یکی هست که نگهبان و محافظمه !یه وقت ازش غافل نشم!
سماق:مزه ی زندگی! یادم میده که مزه ی تلخ یا شیرین زندگی دست خودمه!!!بستگی داره چطور بهش نگاه کنم و باهاش کنار بیام!
سبزه:نماد سبزی و خرمی! یادم باشه دینا محل گذره! پس غم برا چی؟
سکه:حتما ازش یاد میگیرم که داشته باشمش فقط برا رفع نیازام .زیادیش پدرمو در میاره.
میخوام وقتی امسال "حول حالنا الی احسن الحال" رو میگم واقعا ازش بخوام که امسال دگرگون شم و همونی شم که اون میخواد.میخوام وقتی به بقیه میگم :"سال نو مبارک انشالله سال خوبی داشته باشین" تو ذهنم باشه که امسال سال خوبی از نظر کمتر گناه کردن /بیشتر زیارت رفتن/ بیشتر با خدا بودن/ نمازای بهتر و ...برا اونها و برا خودم باشه!
"نوروز 86رو بهتون تبریک میگم.انشالله سال خوبی در پیش رو داتشه باشین"

صلوات یادتون نره
التماس دعا
یا زهرای مرضیه (س)

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 17:5  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

فضیلت ماه رمضان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:4  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

درباره ماه رمضان
رمضان اسمى از اسماء الهى مى‏باشد و نبايست‏به تنهائى ذكر كرد مثلا بگوئيم، رمضان آمد يا رفت، بلكه بايد گفت ماه رمضان آمد، يعنى ماه را بايد به اسم اضافه نمود، در اين رابطه به سخنان حضرت امام محمد باقر (عليه السلام) گوش فرا مى‏دهيم.

رمضان از اسماء الله است
هشام بن سالم نقل روايت مى‏نمايد و مى‏گويد: ما هشت نفر از رجال در محضر حضرت ابى جعفر امام باقر (عليهما السلام) بوديم، پس سخن از رمضان به ميان آورديم.

فقال عليه السلام: لا تقولوا هذا رمضان، و لا ذهب رمضان و لا جاء رمضان، فان رمضان اسم من اسماء الله عز و جل لا يجيى و لا يذهب و انما يجيى‏ء و يذهب الزائل و لكن قولوا شهر رمضان فالشهر المضاف الى الاسم و الاسم اسم الله و هو الشهر الذى انزل فيه القرآن، جعله الله تعالى مثلا و عيدا و كقوله تعالى فى عيسى بن مريم (عليهما السلام) و جعلناه مثلا لبنى اسرائيل. (1)

امام عليه السلام فرمود: نگوئيد اين است رمضان، و نگوئيد رمضان رفت و يا آمد، زيرا رمضان نامى از اسماء الله است كه نمى‏رود و نمى‏آيد كه شى‏ء زائل و نابود شدنى مى‏رود و مى‏آيد، بلكه بگوئيد ماه رمضان، پس ماه را اضافه كنيد در تلفظ به اسم، كه اسم اسم الله مى‏باشد، و ماه رمضان ماهى است، كه قرآن در او نازل شده است، و خداوند آن را مثل و عيد قرار داده است همچنانكه پروردگار بزرگ عيسى بن مريم (سلام الله عليهما) را براى بنى اسرائيل مثل قرار داده است، و از حضرت على بن ابى طالب (عليه السلام) روايت‏شده كه حضرت فرمود: «لا تقولوا رمضان و لكن قولوا شهر رمضان فانكم لا تدرون ما رمضان‏» (2) شما به راستى نمى‏دانيد كه رمضان چيست (و چه فضائلى در او نهفته است).

واژه رمضان و معناى اصطلاحى آن
رمضان از مصدر «رمض‏» به معناى شدت گرما، و تابش آفتاب بر رمل... معنا شده است، انتخاب چنين واژه‏اى براستى از دقت نظر و لطافت‏خاصى برخوردار است. چرا كه سخن از گداخته شدن است، و شايد به تعبيرى دگرگون شدن در زير آفتاب گرم و سوزان نفس و تحمل ضربات بى امانش،زيرا كه رمضان ماه تحمل شدائد و عطش مى‏باشد، عطشى ناشى از آفتاب سوزان يا گرماى شديد روزهاى طولانى تابستان.

و عطش ديگر حاصل از نفس سركشى كه پيوسته مى‏گدازد، و سوزشش براستى جبران ناپذير است.

در مقايسه اين دو سوزش، دقيقا رابطه عكس برقرار است، بدين مفهوم كه نفس سركش با چشيدن آب تشنه‏تر مى گردد، وهرگز به يك جرعه بسنده نمى‏كند، و پيوسته آدمى را در تلاش خستگى ناپذير جهت ارضاى تمايلات خود وا مى‏دارد. و در همين رابطه است كه مولوى با لطافت هرچه تمامتر اين تشبيه والا را به كار مى‏گيرد و مى‏گويد:

آب كم جو تشنگى آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست تا سقا هم ربهم آيد جواب تشنه باش الله اعلم بالصواب زين طلب بنده به كوى حق رسيد درد مريم را به خرما بن كشيد

اما از سوى ديگر، عطش ناشى از آفتاب سوزان سيرى پذير است، و قانع كننده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:1  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

کوچک ترین شهید جنگ ۳۳ روزه لبنان

این شهید فقط ۱۵ سالشه و اسمش هم" رأفت ذياب" و بچه ی روستایی به اسم "شمسطار" ه  که تو ۱۵ مرداد ۱۳۸۵ به مراد دلش رسیده. خوش به حال و حولش. فقط ۱۵ سال زندگی کرد و تو اول بلوغ که تازه فرشته های روی دوشش می خواستن شروع به کار کنن، کرکره رو پایین کشیده و  صاف رفته پای سفره ی رسول الله(صلوات الله علیه).

اونوقت ما باید کلی سال زندگی کنیم و با یه تریلی کثافت گناه بریم اون طرف خط و تازه کلی هم تو صف وایسیم تا نوبت دود دادن سیبیل هامون بشه. باز اون موقع هم معلوم نیست که اربابامون به دادمون برسن.اونقدر که بارمون سنگینه ، ممکنه خجالت بکشن بیان سراغمون و بگن این بدبخت از ماست.

خوش به حالت آق" رافت"!

ناز نفس سرخت داداش کوچولوی من...

البته اگه ما رو به داداشی قبول داشته باشی ارباب!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 10:39  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

كيك ها ي خون آلود

فقط تو ده روزاول جنگ نيروي هوايي اسراييل نزديك به ۱۰ هزار حمله ي هوايي به مناطق مختلف لبنان انجام داد.اين ميزان حمله ي هوايي تو جنگ جهاني دوم هم كم سابقه بوده.

 قسمت عمده ي اين حمله ها به منطقه ي حومه ي جنوبي بيروت، معروف به "ضاحيه"  انجام مي شد.كلمه ي "ضاحيه" معني اش همان "حومه" است. اين منطقه در اصل خارج از بيروت قرار دارد اما در عرف عمومي ، قسمتي از شهر بيروت  حساب مي شود. شهر بيروت در سال هاي خيلي دور ، شهري " سني نشين"  محسوب مي شد كه مناطق مسيحي نشين هم داشت . آن روز ها شيعيان لبنان بيشتر درروستا هاي  جنوب اين كشور و يا شهر "صور" ساكن بودند.شيعه ها در آن زمان مردمان بدبخت و تحت ستمي بودند كه در فلاكت و نكبت زندگي مي كردند ، دبه همين دليل تعداد زيادي از اين شيعه ها براي امرار معاش به پايتخت لبنان مهاجرت كردند و چون به دليل تنگدستي امكان زندگي در داخل اين شهر را نداشتند ، در حومه ي جنوبي بيروت به صورت " حاشيه نشين" مستقر شدند. با بهتر شدن وضعيت شيعيان و متمركز شدن رهبري سياسي و طايفه اي در ميان آن ها ، منطقه ي" ضاحيه " هم توسعه پيدا كرد وبه كانون تجمع شيعيان بيروت تبديل شد. امروز"ضاحيه" به قدري بزرگ شده كه به بيروت وصل شده است ، اما همان طور كه گفتم هنوز حاشيه ي بيروت محسوب مي شود. طبيعي ست كه "ضاحيه" امن ترين و بهترين محل براي فعاليت هاي سياسي شيعيان است و حزب الله هم اصلي ترين مراكز سياسي و فرهنگي خود را در "ضاحيه " مستقر كرده است .تمامي كادر هاي حزب الله هم كه در پايتخت لبنان مشغول خدمت هستند در " ضاحيه" منزل دارند.به اين ترتيب اين منطقه براي نيروي هوايي اسراييل بهترين هدف محسوب مي شود .

 نيروي هوايي اسراييل براي گرفتن تلفات هر چه بيشتر از كادر هاي حزب الله ، بخش بزرگي از "ضاحيه" را با بمب هاي مخصوصي كه آمريكايي ها در اختيارش گذاشته بودن با خاك يكسان كرد.اين بمب ها صداي انفجار زيادي نداشتن و مي تونستن به طبقات زيرين ساختمون نفوذ كنن و نزديك به پي ساختمون منفجر بشن. به اين ترتيب آپارتمون هاي بلند و متراكم "ضاحيه" مثل كيك چند طبقه  روي طبقه ي اولشون خراب مي شدن و از ساختموني بلند فقط تلي از خاك باقي مي موند.آدم هاي داخل ساختمون هم مثل خامه ي توي كيك له مي شدن و به سختي جنازه هاشون بيرون مي اومد.

( البته بهتر است بگیم هدف اسراييل از بمباران حيرت انگيز "ضاحيه" گرفتن تلفات از خانواده هاي اعضاي حزب الله بود چون آقايان صهيونيست خوب مي دانستندكه در زمان جنگ اعضاي حزب الله را در خانه هايشان نمي شود پيدا كرد.بمباران اين منطقه در چنين زماني تنها باعث كشتار زنان وكودكاني مي شد كه مرد هايشان در ميدان جنگ بودند) . عكس هايي كه در زير مي بينيد تنها بخش كوچكي از ويراني هاي "ضاحيه " است:

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 9:41  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

روز پدر مبارک باد بر تمام پدر های زحمتکش

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 9:40  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 9:24  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

نحوه شهادت شهید مهدی باکری

لشگر عاشورا درهر عملیاتی كه شجاعانه وارد میدان می شد ، سخت ترین محورهای عملیات را برای نبرد انتخاب می كرد ؛ تاآخرین نفس می جنگید وبرای همین هم نام عاشورا و نام باكری خواب از چشم نیروهای دشمن می گرفت . عملیات خیبر از عملیاتی بود كه لشكر عاشورا ، فداكاری زیادی از خود نشان داد و جزایر مجنون را در زیر آتش سهمگین دشمن حفظ كرد . البته برای این مقاومت ،تاوان سنگینی هم پرداخت . معاون لشگر ، حمید باكری و عده ای از فرماندهان گردانها شهید شدند . عده ای دیگر نیز با تن هایی مجروح ،میدان نبرد را ترك كردند .

ماهها از عملیات خیبر می گذشت وآقا مهدی شب و روز كار می كرد ومی خواست لشگر را برای عاشورایی دیگر آماده كند .آقا مهدی روزی مرا به همراه سید مهدی حسینی كه مسئول ستاد لشگر بود، صدا كرد و فهرست بلند بالایی به دستمان داد وگفت :«‌سلام مرا به این برادران می رسانیدومیگویید كه مهدی گفت :‌من منتظر شما هستم !

فهرست را گرفتیم و به راه افتادیم . اسامی ‌،آشنا بودند . ما درعملیات خیبر پا به پایشان جنگیده بودیم و بیش ترشان درهمان عملیات مجروح شده بودند . طبق فهرست به شهرهای زنجان ،‌تبریز، اردبیل ، خوی ، وبعضی شهرهای دیگر سر زدیم وبه سراغ آن افراد رفتیم . هنوز آثار  زخم در دست و پای اكثرشان دیده می‌شد . بعضیها هنوز عصا را زمین نگذاشته بودند . گروهی در بیمارستان بستری بودند  و عده ای نیز سرو دستشان باند پیچی بود ….

به هركس می رسیدیم ، بعد از احوالپرسی ،‌پیام آقا مهدی را می رساندیم :

ـ‌آقا مهدی سلام رساندند و گفتند :‌«‌منتظر شما هستم .اگر می توانید بیایید !»

نام آقای مهدی را كه می‌شنیدند ، كاسه چشمشان پر از اشك می‌شد . همگی می دانستند كه مهدی بعد از شهادت برادرش ،‌حتی به پشت جبهه نیامده بود .می دانستند كه مهدی به دنبال هركسی پیك نمی فرستد واكنون خبری هست كه آنها را فرا خوانده است. می گفتند :‌«‌به روی چشم !» و مهلت می خواستند تاآماده شوند ..

عاقبت وقتی ماموریت ما تمام شد ، هرچه فكر می كردم ، نمی توانستم به خود بقبولانم كسانی كه ما به دنبالشان رفته بودیم ، به عملیات برسند .تا این كه كم كم بوی عملیات در ستاد لشگر پیچید و مسئولان لشكر شروع به آماده سازی عملیات كردند . نیروها ، سازماندهی می شدند . منطقه عملیاتی آماده می شد . گردان خط شكن ،‌آخرین مراحل آموزش را پشت سر می گذاشتند و ما چشم به راه بودیم … اما انتظارمان زیاد طول نكشید . یاران عاشورایی لشكر عاشورا، یكی یكی از راه می رسیدند وهرروز چند نفر به تعداد آنها اضافه می شد . با این كه خیلی از آنها هنوز زخم برتن داشتند ، با شور واشتیاق خودرابرای نبردی دیگر آماده می كردند .

حالا ، همه یاران خود را رسانده بودند. عملیات بدر در پیش بود و ماه لشگر عاشورا در میان هاله ای از سربازان وفادارش احاطه شده بود . چهره دوست داشتنی وآرام او دل های زیادی را اسیر خودكرده بود . همیشه قبل از عملیات وقتی سخنرانی اوشروع می شد ، اطرافیانش نگران پایان سخنرانی بودند . چون می دانستند ،همین كه حرفش را تمام كند ، بسیجی هایی كه به دورش حلقه زده اند ، هجوم می‌آورند و پیكرش را غرق بوسه میكنند . باید دوره اش می كردند تاهجوم جمعیت صدمه ای به او نزند . از بالا كه نگاه میكردی ، درمیان حلقه بسیجی ها ، مهدی باقدی كه برای ایستادن بسیار مناسب بود ، آخرین سفارش هایش را می كرد :

ـ هركس كه ممكن است در میدان رزم دستش بلرزد و زانوهایش سست شود ، بهتر است در عملیات شركت نكند .شركت در این عملیات ، به كسانی نیاز دارد كه آماده اند تا در راه خدا از هستی خود بگذرند ؛ مثل همراهان حسین (ع) در صحرای كربلا ..‌قافله از جان گذشتگان است . هركس از جان گذشته نیست ، با ما نیاید ..

سخنان مهدی به این جا رسید ، غوغایی از صدای الله اكبر در دشت پیچید وهمه به سوی جایگاه هجوم آوردند ودر یك چشم به هم زدن ، او در میان بسیجی ها گم شد .

هركس می خواست بوسه ای نثارش كند؛ یكی پیشانی اش را می‌بوسید ، یكی صورتش را ؛‌یكی شانه ودیگری دستش را.آنان كه نتوانسته بودند ببوسند ، دستی به پیراهنش می‌كشیدند و با حسرت نگاهش میكردند …

بین لشكرهای دیگر ،افراد لشكر عاشورا معروف به بچه های مهدی بودند . مثلاً می گفتند :‌« بچه های مهدی ،‌فلان منطقه را گرفتند . بچه های مهدی ،‌فلان عملیات را انجام دادند و..»

در اولین شب عملیات بدر ، بچه های مهدی آتش بازی بزرگی به راه انداختند و بعد از شكستن خط دشمن در ساحل رود دجله سنگر گرفتند . از آن سوی رودخانه هم نیروهای عراق هرچه آتش داشتند ، بر ساحل رودخانه می ریختند تا بچه های مهدی را عقب برانند . در مرحله دوم عملیات ، برای این كه فشار دشمن كم شود ، باید تعدادی از نیروهای لشكر عاشورا با قایق از رودخانه می گذشتند وخود را به دشمن نزدیك می كردند .

برای همین ، اصغر قصاب ، علی تجلایی وچند نفر دیگر از فرماندهان به آن سوی رودخانه رفتند . بی سیم دائم خش خش می كرد و مهدی در گودالی كه از انفجار یك بمب ایجاد شده بود ،مرتب با فرماندهان گردان تماس می گرفت .با این كه همه چیز بخوبی پیش رفته بود ، ته دلش نگران بود ؛ نگران بچه هایش درآن سوی دجله . او رو كرد به كاملی و گفت : «‌با اصغر تماس بگیر .»

بی سیمچی دگمه گوشی را فشار داد و گفت :« اصغر ،‌اصغر ،مهدی !اصغر ،اصغر ، مهدی .»

ـ مهدی به گوشم .

ـ اصغرجان !‌چه خبر ؟

ـ‌آقا مهدی ؟ دشمن خیلی فشار می‌آورد . مهمات نداریم . نیروهای تخریب هنوز نرسیده اند . نیرو خیلی كم است . چه كار كنیم ؟

بی سیمچی گوشی را به مهدی داد وگفت :‌«‌صدا ،‌انگار صدای اصغر قصاب نیست .»مهدی گوشی را گرفت وگفت:«اللّه بنده سی،بی سیم را بده به خوداصغر قصاب.»

ـ‌آقا مهدی !‌اصغر قصاب رفته به موقعیت حمید !‌من تجلایی هستم . اگر كاری دارید ،‌بفرمایید.

مهدی گوشی بی سیم را رها كرد و در حالی كه به نخل های آن سوی دجله خیره شده بود ،‌با خود زمزمه كزد :‌«‌لاحول ولا قوه الا بالله . اصغر هم رفت پیش حمید . اصغر هم رفت . اصغرم رفت …»

مهدی دیگر نمی توانست این سوی رودخانه بماند . احساس می كرد كه درآن سو، بچه هایش چشم به راهش هستند.بند پوتین هایش را محكم كشید .شش نارنجك به فانسقه اش آویخت .سیلی محكمی در گوش اسلحه خواباند ؛ شترق . گلنگدن زد وگفت :‌«‌من باید به آن طرف سری بزنم و ببینم كه چه خبر است !»

رضا تندروكه موتور قایق را روشن كرده بود ، پس از چند لحظه گفت:‌«‌قایق حاضره !»

مهدی پا در قایق گذاشت و زیر لب گفت :

« بسم الله الرحمن الرحیم !»

قایق تكانی خورد ، زوزه كشید ، نیم چرخی زد ومهدی را باخود برد . چند لحظه بعد ،‌این پیام از طرف قرارگاه به تمام فرماندهان واحد ها اعلام شد : « نگذارید آقا مهدی به آن سوی آب برود . اگر توجه نكرد وخواست برود ،‌به زور هم شده است ، دست و پایش را ببندید و مانع از رفتنش بشوید‌!»

اما در آن سوی آب ، هركس می‌شنید كه مهدی آمده است ، از شوق گریه می كرد . بعضی از نیروها آن قدر تیر اندازی كرده بودند كه صورتشان از دود باروت مثل صورت شاگرد مكانیك ها سیاه شده بود . صدای صلواتی كه به سلامتی آقا مهدی می فرستادند ،‌جان تازه ای به آنها می بخشید . دراین سوی آب ، جست وجوبرای یافتن آقا مهدی ادامه داشت . آخرین خبر این بود كه فشار نیروی زرهی عراق لحظه به لحظه بیشتر می‌شود . علی ،‌دوست دوران مدرسه مهدی ،‌دلش بیشتر از هركس دیگری شور میزد .

هر طور شده بود، باید مهدی را پیدا كرد . اما در كجا ؟

لحظه ای فكر كرد و مثل كسی كه جواب معمایی را یافته باشد ،‌برقی در چشمانش درخشید و باخود گفت :‌

«‌نزدیك ترین جا به دشمن !‌مهدی حتما آن جاست .»

وقتی قایق علی زیر آتش شدید دشمن به ساحل آن سوی رودخانه رسید‌،‌پیاده شد و در گوش اولین كسی كه دیده بود ،‌فریاد زد:‌«‌آقا مهدی را ندیدی ؟»

ـ چرا ، برو جلو . نیم ساعت پیش اینجا بود .

زمین هر لحظه با انفجار گلوله های توپ می لرزید و دود وغبار همه جا را فراگرفته بود .

كمی آن سوتر ، در آن فضای مه آلود ‌مهدی در كنار حسن آر پی جی نشسته بود و فریاد میزد :‌«‌بزن !‌معطلش نكن !»

اما هنوز دست حسن ماشه را فشار نداده بود كه برخاك غلتید و سرش روی زانوی مهدی افتاد . مهدی آرام زانویش را از زیر سر او بیرون آورد . آرپی جی را برداشت و شلیك كرد  . با انفجار تانك ، صدای تكبیر از هر طرف به گوش رسید . دو نفر با برانكارد رسیدند وحسن را برداشتند ودر میان گردو غبار از صحنه دور شدند . نگاه مهدی اطراف را می‌پایید. از یك  نفربر دشمن ، چند نفر كلاه قرمز پیاده شدند . چند قدم آن طرف تر ، یك تیر بارچی بی سر ، روی تیر بار خود خمیده بود. مهدی به طرف تیر بار خیز برداشت . پیكری را كه هنوز خون از آن جاری بود ،‌كنار كشید . نوار فشنگ شروع كرد به تاب خوردن و كلاههای قرمز مثل سیب های كرم خورده در خاك و خون غلتیدند..

علی همان طور كه برای پیدا كردن همكلاسی دوران كودكی اش به هر طرف می دوید ، ناگهان درمیان گردوخاك بادیدن چهره ای آشنا در جا میخكوب شد . خودش بود . جلو رفت و با او دست داد .دست مهدی هرچندخاكی اما بگرمی همیشه بود. گرمی این دست او را به یاد روزهای برفی مدرسه انداخت؛

به یاد روزهایی كه با هم از سرما می‌لرزیدند ؛به همدیگر گلوله برفی پرت می كردند . می دویدند ومی خندیدند وگرم می شدند . به یاد روزهایی كه مهدی یك كاپشن نوخرید و آنرا فقط یك روز پوشید .

مهدی دست علی را محكم كشید وگفت: «‌بخواب زمین !»

اول صدای سوت خمپاره  ،بعد انفجار . بعد از آن هم گردوخاك وتكه های آهن بودكه در هوا درخشیدند وبر زمین باریدند . از چشم های مهدی ،‌خستگی می‌بارید . چند روز می‌شد كه نخوابیده بود .مثل شیشه بخار گرفته ای كه خط خطی شده باشد،‌قطره های عرق ، صورت خاك آلودش را خط انداخته بود وگوشه لب های تشنه اش به هم چسبیده بودند . در حالی كه به صورت علی خیره شده بود ،‌آرپی جی را برای یك شلیك دیگر آماده می كرد . علی حرفهایی را كه در نگاه او بود ، حدس می زد. همیشه وقتی وضع دشواری پیش می‌آمد ، این گونه نگاه می كرد وبا لبخندی می گفت :‌« ببین آخر عمری به چه روزی افتادیم !»

نگاه ،‌همان نگاه بود؛‌اما حوصله حرف زدن نداشت .علی مانده بود که در آن وضع،آیا پیغام قرارگاه رابگوید یانه؟بالاخره به حرف آمد:آقا مهدی،این پیام از قرارگاه برای شماست!

هرچه زودتر به این سوی دجله برگردید . یك قایق در ساحل ، منتظر شماست . عجله كنید !

گوش مهدی این حرفها را شنید ؛‌اما چشم به تانكی داشت كه هر لحظه نزدیك تر می‌شد . بی اعتنا از جا بلند شد . ضامن را فشار داد . انگشتش روی ماشه لغزید و صدایی مثل رعد درهوا پیچید وتانك در چند قدمی شعله ور شد .از آن سوی گردو خاك ها، صدای تكبیر آمد . مهدی فهمید كه هنوز عده ای در اطرافش هستند .چهره اش به نشانه لبخند چین خورد وروبه علی كرد وگفت :‌‌« دیدی علی جان ! به به ! به به !»

علی دوباره پیغام قرارگاه را برای مهدی خواند :« ..قایق در ساحل منتظر شماست . عجله كنید !»

این بار مهدی حتی نگاهش نكرد . ناگهان چیزی به خاطر علی رسید . بی سیم را روشن كرد .

 ـمهدی ، مهدی ،‌حمزه !

مهدی دستش را دراز كرد وگوشی را گرفت .

ـحمزه ،مهدی !

ـآقا مهدی سالمی ؟!

ـمگر قرار بود نباشم !

ـ همه نگرانند . زود بیا این طرف !

چشمهای مهدی به چند بسیجی افتاد كه با عجله یك تیر بار را جلو می بردند . برای اینكه صدایش در میان انفجارها بهتر شنیده شود ،‌پشت گوشی فریاد زد :«‌بهتر است ناراحت من نباشید . اگركشته شوم ، هستند كسانی كه جایم را بگیرند .با این وضع نمی توانم بسیجی ها را این جا رها كنم و خودم به عقب بیایم . تا آخر با آنها هستم  .تمام .»

ـ آقا مهدی …

مهدی گوشی را رها كرد .صدای نزدیك شدن یك تانك دیگر را شنید ه بود .با آرپی جی به طرف صدا برگشت . گوشی بی سیم كه رها شده بود ،‌مدام تكرار می كرد .

ـمهدی ، مهدی …

كلید بی سیم را چرخاند . وقتی صدای آن قطع شد ،متوجه صدای دیگری در سمت راستش شد .یك دسته از افراد دشمن در حال پیشروی به طرف اوبودند . آرپی جی را آرام زمین گذاشت و یكی از نارنجكهای كمرش را مثل سیب در دست گرفت . ضامنش را كشید و با تمام توان به سوی آنان پرت كرد . هنوز صدای انفجار وداد وفریاد قطع نشده بود كه باز صدای تانك توجه مهدی را جلب كرد . آر پی جی را برداشت . آن قدر نزدیك شده بود كه نیازی به هدف گیری نبود. با اشاره انگشت مهدی ، تانك به توده ای از آتش و دود تبدیل شد و بی سیمچی هنوز التماس میكرد :‌«آقا مهدی ،تو را به ابوالفضل بیا برویم‌!‌برگرد !»

مهدی بدون  توجه به التماس او ، دست در جیب پیراهنش كرد ، چند كارت شناسایی،‌تعدادی نقشه ومدارك ویك تكه كاغذ بیرون آورد .نقشه ها و مدارك را بسرعت پاره پاره كرد و به همراه كارت های شناسایی در آب دجله انداخت .اما لای آن تكه كاغذ را باز كرد ولحظه ای نگاهش كرد . دلش میخواست بازهم ساعتها به نقاشی آن درخت سیب خیره شود ؛‌اما فرصتی نبود . با خود فكر كرد :‌«‌اگر رفتنی شدم ، نباید دشمن بفهمد كه یك فرمانده لشكر از ایرانی ها گرفته اند .نباید مدارك دست آن ها بیفتد !»

حالا افراد دشمن او را دیده بودند .باید جا عوض می كرد . به سمت چپ خود خیز برداشت . چند قدم آن طرف تر ، چهارنفر بسیجی در یك گودال سنگر گرفته بودند . اسم یكی از آنها رامی دانست . عباس بود . عباس كه صدای نزدیك شدن تانك دیگری را می‌شنید ، با دستپاچگی پرسید :‌«‌من چه كار كنم ،‌آقا مهدی ؟»

مهدی خندید .نگاهش می گفت :«‌نترس .من اینجا هستم .»

اما صدای گرفته اش گفت :‌«‌آرپی جی حاضر كن ؛ الله بنده سی !»

باران گلوله ای كه مثل تگرگ سربی می بارید ‌، هه را زمین گیر كرده بود .مهدی تمام قد ، درون گودال ایستاد و قبضه آر پی جی را محكم گرفت و رو به آن كوه آهنی شلیك كرد .‌آتش عقبه آر پی جی كه مماس با لبه سنگر بود ، باعث شد كه قارچی از گردو خاك به هوا بلند شود . از دیدن آتشی كه در چند قدمی زبانه می كشید ، برق شادی در چشمان عباس وبسیجی های دیگر درخشید .اما ناگهان از شنیدن صدایی شوم به خود آمدند ؛صدایی مثل صدای شلاق ، در هوا فشه كشید . یك قطره خون از پیشانی مهدی روی چشم هایش چكید وبعد قطره ای دیگر … آرپی جی از دست مهدی رها شد  و او آرام برخاك سجده كرد . لبهای تشنه اش نیمه باز مانده بود ؛‌نه از درد ، بلكه از خستگی . انگار قبل از آن كه تیر تك تیر انداز را بر پیشانی اش احساس كند ، به خوابی عمیق فرورفته بود .

بچه های لشگر بی اختیار برسر زدند و شیون كردند . در این سوی دجله ، نگاهها به نخلستان غرق در آتش ودود خیره مانده بود . قایقی كه قرار بود مهدی را باخود برگرداند ،هنوز از موج گلوله هایی كه در آب منفجر می شدند ،تكان می خورد . ناگهان نگاهها در نقطه ای ثابت ماند . چند نفر پیكر خون آلودی را درون قایق گذاشتند و قایق با سرعت ، سینه آب را شكافت و از ساحل آتش دور شد. اگر از پیچ رودخانه می گذشتند ،‌چند لحظه دیگر این طرف بودند . اما درست سر پیچ رودخانه ، جسمی درخشان با صدایی گوش خراش به سمت قایق رها شد و ناگهان تن دجله لرزید ؛‌مثل دل همه كسانی كه چشم به را ه مسافر آن قایق بودند . كپه ای از آتش مثل گردباد بر سطح آب پیچید و قایق و سرنشینانش را به آسمان كشید . قایق چند لحظه در آسمان تاب خورد و در هر بار ،‌تخته پاره ای از آن جدا شد . عاقبت ،كمی آن سوتر ، پیكر مهدی باكری مثل گلبرگهای پرپر شده ای كه برآب شناور باشند ،آرام آرام پیچ وتاب خورد و به سوی دریا رفت .


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 9:45  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

گزارش لحظه به لحظه‌ي عمليات والفجر هشت     
اشاره:
شايد خيلي از خوانندگان بخواهند از لحظه به لحظه‌ي عمليات والفجر هشت باخبر شوند. گزارشي كه در ذيل آورده‌ايم شما را به اين منظور مي‌رساند اين گزارش توسط فرمانده‌ي لشكر 25 كربلا به قرارگاه ارسال مي‌شد تا وضعيت منطقه عملياتي را به آن‌ها اعلام كند.

تاريخ 20/11/ 1364 گزارش‌هاي مربوط به قبل از شروع عمليات
در ساعت 38: 20 نيروهاي غواص لشكر ويژه 25 كربلا وارد آب نهرهاي متصل به اروند شدند
در ساعت 20:49 در خط حد لشكر (شهر فاو) يك تيربار دشمن به سطح آب شليك كرده است.
در ساعت 20:55 لشكر طي گزارشي به قرارگاه اعلام كرد كه منطقه‌ي روبروي خود را در كنترل كامل داشته و وضعيت عادي است. فقط دشمن اقدام به شليك چند گلوله كلت منور و تير بار كرده است.
در ساعت 21:7 لشكر طي گزارشي حساس شدن دشمن را اعلام كرده است.
در ساعت 21:8 در منطقه لشكر، دشمن به شليك هفت گلوله كلت منور به رنگ‌هاي زرد و قرمز كرده است
در ساعت 21:15 نيروهاي غواص لشكر حركت خود را از ساحل اصلي اروند(خودي) شروع كردند.
در ساعت 21:37 نيروهاي غواص لشكر به نزديكي ساحل فاو رسيده ودر حال پاكسازي موانع هستند.
در ساعت 21:49 نيروهاي غواص لشكر موانع را پاكسازي و آماده هجوم به مواضع دشمن شدند.
در ساعت 22:2 از قرارگاه به لشكر اعلام شد كه عمل نكنيد تا به شما اعلام كنيم .
گزارش مربوط به شروع عمليات لشكر ويژه 25 كربلا (خط شكني) :
در ساعت 22:5 برادر محتاج فرمانده قرارگاه كربلا رمز عمليات را (يا فاطمه الزهرا(س) ) به فرمانده لشكر برادر مرتضي قرباني اعلام نمود.
درساعت 22:15 نيروهاي غواص گردان يا رسول الله (ص) به مواضع دشمن هجوم بردند و سرپل را تصرف كردند و گردان‌هاي دوم و سوم به مواضع دشمن هجوم برده و خط اول دشمن را تصرف و پاكسازي كردند.
در ساعت 22:15 نيروهاي غواص گردان امام محمد باقر(ع) به مواضع دشمن هجوم بردند ولي موفق به تصرف سرپل نشدند.
در ساعت 22:20 نيروهاي غواص و گروهان‌هاي دوم و سوم گردان امام محمد باقر(ع) مجدداً به مواضع دشمن هجوم برده و موفق به تصرف سرپل شدند.
گردان يا رسول الله (ص) به سمت راست و گردان امام محمد باقر به سمت چپ رخنه را توسعه داده و ضمن پاكسازي مواضع دشمن، پيشروي خود را آغاز كردند.
در ساعت 22:30 نيروهاي موج دوم لشكر ويژه 25 كربلا در جناح راست با وارد عمل شدن گردان مسلم ابن عقيل (س) شروع به تكميل و پاكسازي مواضع دشمن كرده و با عبور از گردان يا رسول الله (ص) پيشروي خود را به منظور تصرف سه راه فاو- البحار آغاز كردند.
در ساعت 22:35 نيروهاي گردان امام محمد باقر (ع) موفق به تصرف مسجد جامع شهر فاو شدند.
در ساعت 22:35 نيروهاي گردان مالك اشتر(س) در جناح چپ از گردان امام محمد باقر(ع) عبور كرده و عمليات خود را در جهت تصرف و پاكسازي شهر فاو آغاز نمودند.
در ساعت 22:40 قرارگاه كربلا از لشكر 25 اعلام وضعيت كرد.
در ساعت 23:5 لشكر 25 به قرارگاه اعلام نمود كه نيروهاي موج اول و دوم وارد عمل شده در جهت تصرف و پاكسازي شهر فاو با دشمن درگير هستند.
در ساعت 23:10 نيروهاي گردان يا رسول الله (ص) در جناح راست شهر فاو ودر حوالي نخلستان متصل به شهر با دشمن شديداً درگير شدند.
در ساعت 23:15 نيروهاي گردان مسلم ابن عقيل(س) موفق به تصرف سه راه فاو البحار- بصره شدند.
در ساعت 23:30 گردان مالك اشتر بخش عظيمي از شهر را تصرف و پاكسازي كرد و در نقاط حساس شهر مستقر شدند.
در ساعت 23:45 نيروهاي گردان حمزه سيد الشهدا(ع) در جناح راست با عبور از گردان مسلم ابن عقيل(س) پيشروي خود را براي تصرف چهار راه فاو- بصره –ام القصر آغاز كردند.

«تاريخ 21/11/1364 روز اول عمليات»
در ساعت 20 دقيقه بامداد رزمندگان گردان حمزه سيد الشهدا(ع) موفق به تصرف چهار راه فاو- بصره – ام القصر شده ودر اين منطقه مستقر شدند.
در ساعت 25 دقيقه بامداد نيروهاي گردان يا رسول الله (ص) ومسلم ابن عقيل (س) در حوالي سه راه فاو – البحار- بصره در منطقه نخلستان با دشمن به شدت درگير شدند.
در ساعت 30 بامداد يك گروهان (گروهان سوم) از گردان حمزه سيد الشهدا(ع) بنا به دستور فرماندهي به كمك گردان‌هاي يا رسول الله (ص)، مسلم ابن عقيل (س) براي پاكسازي نخلستان در حوالي سه راهي فاو- البحار وارد عمل شدند.
در ساعت 45 دقيقه بامداد گران امام حسين (ع) از جناح چپ با عبور از گردان مالك اشتر (س)، پيشروي خود را به منظور تصرف مخزن‌هاي نفت و ايستگاه مخابراتي پشت شهر فاو آغاز كرد.
در ساعت يك بامداد گردان امام حسين(ع) موفق به تصرف و پاكسازي مخزن نفت و ايستگاه مخابراتي شد و درجناح چپ با يك گردان پياده از لشكر 7 ولي عصر(عج) ودر جناح راست در روبروي چهار راه فاو ـ بصره ـ ام القصر به رأس البيشه با گردان حمزه سيدالشهدا (ع) الحاق را برقرار كرد.
در ساعت 1:30 دقيقه بامداد نيروهاي گردان مسلم ابن عقيل(س)، يا رسول الله (ص) و گروهان سوم گردان حمزه سيد الشهدا(ع) بخش وسيعي از نخلستان را پاك سازي و موفق به تصرف يكي از مقرهاي فرماندهي تيپ 111 دشمن شدند.
در ساعت دو بامداد الحاق بين گردان‌هاي يا رسول الله (ص)، مسلم ابن عقيل(س): حمزه سيد الشهدا(ع)، امام حسين (ع) و لشكر 7 ولي عصر (عج) از نخلستان در جناح راست، سه راه فاو ـ البحاريه تا چهار راه فاو ـ بصره ـ ام القصر و جاده فاو ـ راس البيشه برقرار شد.
در ساعت 2:15 تعدادي از نيروهاي گردان امام حسين (ع) (يك دسته) به سمت پايگاه موشكي مستطيلي حركت كردند كه با مقاومت شديد دشمن مواجه شده و زمين‌گير شدند.
در ساعت 3:30 گردان حمزه سيد الشهدا(ع) و گردان مسلم ابن عقيل(س) در جناح راست جاده فاو ـ بصره حركت خود را جهت تصرف مواضع بعدي دشمن شروع كردند.
در ساعت 3:35 لشكر به قرارگاه اعلام كرد كه نگران جناحين مي باشد
در ساعت 4:00 نيروهاي گردان حمزه سيد الشهد(ع) در جناح راست جاده فاو- بصره با دشمن درگير شده و موفق به تصرف يكي از مقرهاي فرماندهي دشمن شدند.
در ساعت 4:15 نيروهاي گردان هاي حمزه سيد الشهدا(ع) و مسلم ابن عقيل(س) در جناح راست جاده فاو- بصره با يكديگر الحاق برقرار كردند.
در ساعت 4:30 گردانهاي سيف الله، روح الله، جندالله از تيپ سوم لشكر به منظور تصرف پايگاه موشكي مستطيلي و پاك سازي و استقرار در سواحل خور عبدالله وارد عمل شدند.
در ساعت 8:10 لشكر به قرارگاه كربلا اعلام كرد كه دشمن در منطقه فاو- بصره اقدام به اعزام نيرو كرده و هنوز الحاق ما با لشكر عاشورا برقرار نشده است.
در ساعت 8:30 فرمانده لشكر ويژه 25 كربلا به قرارگاه كربلا اعلام كرد كه به دشمن شديداً تلفات سنگيني را وارد كرده و مقادير زيادي از خودرو و .... را به غنيمت گرفته‌اند.
در ساعت 9:45 تمامي مناطق ساختماني شهر فاو به طوركامل توسط گردان هاي مالك اشتر (س)، امام حسين (ع)، مسلم ابن عقيل(س)، يا رسول الله (ص) و امام محمد باقر (ع) پاكسازي شد
در ساعت 11:5 نيروهاي گردان‌هاي سيف الله، روح الله، جندالله در منطقه عمومي پايگاه موشكي مستطيلي شديداً با دشمن درگير شده و بخش عظيمي از اين پايگاه را تصرف كردند
در ساعت 12:00 فرمانده لشكر ويژه 25 كربلا به قرارگاه كربلا اعلام كرد: پايگاه موشكي دشمن به طور كامل تصرف شده و تعدادي اسير ومقاديري غنائم جنگي از دشمن گرفته‌اند.
در ساعت 12:30 نيروهاي گردان سيف الله، روح الله، جندالله ضمن پيشروي به سمت راست در سواحل شمالي خور عبدالله مستقر شده و مواضع دفاعي گرفتند.
در ساعت حدوداً 13 نيروهاي گردان مسلم ابن عقيل (ع) وارد عمل شده و يكي از مقرهاي فرماندهي دشمن را تصرف و پاكسازي كرده و تعدادي را به اسارت گرفتند.
در ساعت 13:46 تمامي گردان‌هاي پياده لشكر به اهداف از پيش تعيين شده رسيدند و يگان‌هاي پشتيباني رزم، مشغول احداث مواضع و استقرار سلاح‌ها در جهت پشتيباني از يگان‌هاي پياده هستند.
درساعت … نيروهاي لشكر در مواضع تصرف شده مستقر و در حال تحكيم مواضع و آماده براي مقابله با پاتك‌هاي احتمالي دشمن بودند.
به همت: معاونت عمليات لشكر 25 پياده كربلا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 9:17  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 9:10  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 8:57  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

گستره‌ی بالهای عشق      
 قرن‌ها زمزمه‌ی خاموش و آشکار شیعه در اشک ریز شبانه و آه روزانه این بوده است که " یا لیتنا کنا معکم فنفور فوزا عظیما"

سوز بزرگ نبودن در کربلا و همراه نبودن با کاروان حماسه و فضیلت و شهادت بیش از یک هزاره، جان شیعه را می‌گداخت و شعله در خیمه‌ی جانش می‌افکند و ناگهان .....

کربلا تکرار شد و خدا هدیه‌ی بزرگ انقلاب را به نسلی بخشید که امامی از جنس عاشورا و پیشوایی ما هم از کربلا داشت! " باب جهاد" گشوده شد و صحابه‌ی معرفت و عشق به میدان آمدند و در شکوهی شگفت، " تداعی عاشورا" و تکرار کربلا شدند.

جبهه‌ای وسیع، هزاران هزار سالک را پذیرا شد که شبانگاهان اشک و استغاثه‌ی شب عاشورا را به فریاد آوردند و سپیده دمان با فواره‌ای از خون، همه‌ی ملکوت را به گستره‌ی بالهای عشق خویش سپردند.

اگر کربلا جلوه گاه همه‌ی سنین بود و کودک و جوان و پیر و زن و مرد در نبردی بی‌بدیل، صولت نیزه‌ها و شمشیرها را شکستند، در هشت سال شکیب و شور و شهادت نیز همین ویژگی را یافتیم! "فهمیده‌ها" تن به خشونت زنجیر آن سپردند و بلوغ انسان را در صدای شکستن استخوان به نمایش گذاشتند؛ پیران پارسا ارغوانی و گلگون، محاسن سپید به زینت خون آراستند تا بهانه‌ها را بشکنند و بگویند: سن، توجیه گریز و پرهیز نیست؛ همچنان که " حبیب " کربلا نیز دلیل روشن این حقیقت بود.

زنان با اقتدا به زینب( س ) و سکینه و رباب، صبورانه و عارفانه ایستادند و مفسران و راویان حقیقت و سفیران صبور خون شدند.

چه شباهت عجیبی است میان جبهه‌ها و کربلا و چه همسانی شکوهمندی میان دیروز و امروز! همین است که تحلیل امروز، تفسیر دیروز است و تبیین کربلا، شناخت امروز!

اگر کربلا الگوی هشت سال پایداری عاشقانه بود و ما با الهام از کربلا، ایستادن در نداشتن و شکست خصم، هجوم خطر و خوف را به نمایش گذاشتیم، دیگر بار و هنوز و هماره باید کربلا را مرور کنیم تا پشتوانه همیشه شکستن خصم را بیابیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 8:48  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

شهادت؛ زیباترین ارزش انسانی*     
 
شهادت به اين معناست كه يك انسان، برترين و محبوترين سرمايه دنيوي خويش را نثار آرماني سازد كه معتقد است زنده ماندن و بارور شدن آن به سود بشريت است. و اين يكي از زيباترين ارزشهاي انساني است.

آنگاه كه آرمان او الهي و آرزوي همه پيامبران خداست، اين ارزش در صدر همه نيكي‌ها قرار مي‌گيرد و در هيچ ترازوي مادي نمي‌گنجد. پذيرش اين تفكر همان عامل خيره كننده‌اي است كه به مجاهدان راه حقيقت نيروئي براي باطل ساختن همه محاسبات جبهه خصم مي‌بخشد. چنانكه به تجربه دانسته شده است، دشمن حقيقت را دچار بن بست و عجز و حيرت مي‌سازد.


هنگامي كه به نام شهيد دانشجو ميرسيم اين يقين در ما پديد مي‌آيد كه پذيرش شهادت و اقدام به جهادي كه بدان منتهي شده، از سر خودآگاهي و با اراده روشن بينانه بوده است و اين عمل را مضاعف مي‌كند. بدين دليل است كه دانشجويان شهيد كه در شمار سرآمدان ايمان و ايثار آگاهانه بوده اند، ستارگان هميشه درخشاني هستند كه هر جوياي حقيقت مي‌تواند راه خويش را با آنان بيابد.

امروز دشمنان كمين گرفته انقلاب اسلامي ما با شيوه هاي گوناگون برآنند كه رونق جهاد و شهادت را در چشم مردم بخصوص جوانان و بويژه دانشجويان بشكنند، و اين براي كساني كه عادت كرده‌اند با راحت طلبي از ذخيره شرف و شجاعت و غيرت مجاهدان سرافراز، زندگي را بگذرانند، بسيار مطبوع و دلنشين است. پس آنان دانسته و ندانسته به اين خط مشي خصمانه كمك مي‌كنند.

توصيه اين جانب به شما دانشجويان عزيز و همه جوانان عزيز اين كشور اين است كه اين عامل قدرت ملي و شاخص ايمان خالصانه را از دست ندهيد و آنرا بزرگ بشماريد. شهيدان سرافراز خود را تجليل و تقديس كنيد. آخرين وصاياي آنانرا كه غالبا رشحاتي از هدايت و فيض الهي است با چشم تدبر بخوانيد. ابزار قدرت خود را از دست ندهيد. آنرا بكار بياندازيد و به كمك و حمايت الهي اميدوار باشيد.

والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
«سيدعلي خامنه‌اي»

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 8:46  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

رئیس جمهور محبوب ما

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 16:22  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

رئیس جمهور ما خود به سختی می کوشد تا ما راحت و آسوده زندگی کنیم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 16:19  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

انشا الله همیشه سربلند باشی ای عزیز

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 16:8  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

خدا حفظت کند رئیس جمهور عزیز

خداوند شما  را در پناه حق قرار دهد

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 16:7  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 9:28  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:26  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

خدايا !
هدايتم كن. زيرا مي‌دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا !
هدايتم كن كه ظلم نكنم‌؛ زيرا مي‌دانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است‌.
خدايا !
نگذار كه دروغ بگويم كه دروغ ظلم كثيفي است.
خدايا!
محتاجم نكن كه تهمت به كسي بزنم كه تهمت خيانت ظالمانه اي است.
خدايا‌!
ارشادم كن كه بي‌انصفاني نكنم زيرا كسي كه انصاف ندارد‌‌، شرف ندارد‌.
خدايا!
راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم‌. زيرا بي‌احترامي به يك انسان همانا كفر خداي بزرگ است‌.
خدايا!
مرا از بلاي خودخواهي و غرور نجات ده‌ تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم‌.
خدايا‌ !
ناپايداري دنيا و روزگار را همواره در نظرم جلوه‌گر كن تا فريب زرق و برق عالم خاكي مرا از ياد تو دور نكند‌.
خدايا !
من كوچكم‌ ،ناچيزم‌، پر كاهي در برابر طوفانها هستم. به من نيرويي ده تا ناچيزي خود را ببينم و جلال و عظمت تو را به راستي ببينم و به درستي تفهيم كنم‌.
خدايا!
دلم از ظلم و ستم گرفته است. تو را به عدالتت سوگند ميدهم مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار نده‌.
خدايا !
مي‌خواهم فقيري بي‌نياز باشم. كه جاذبه‌هاي مادي زندگي مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند‌.
خدايا !
خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغاي كشمكش‌هاي پوچ گم نشوم.
خدايا!
دردمندم‌.روحم از شدت درد مي‌سوزد‌. قلبم مي‌جوشد و احساسم شعله مي‌كشد وبندبند وجودم از شدت درد سيهه مي‌زند كه مرا در بستر مرگ آسايش بخشي. خسته شده‌ام. پير شده‌ام‌. دلشكسته‌ام‌. نااميدم. ديگر آرزويي ندارم. احساس مي‌كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست. با همه وداع مي‌كنم. فقط مي‌خواهم با خداي خود تنها باشم.

خدايا! خدايا! خدايا!
به سوي تو مي‌آيم و از عالم و عالميان مي‌گريزم كه مرا در جوار رحمتت سكني دهي‌

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:22  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 12:16  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

نشانه بسيجي
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 17:8  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

يك بار ديگر ، سلام دوكوهه . دوكوهه ، تويك پادگان نيستي ، توقطعه اي از خاك كربلايي ، چرا كه ياران عاشورايي سيدالشهدا را به قافله او رسانده اي . دوكوهه در باطن تو هنوز راز اين روزهاي سپري شده باقي است ، مي دانم؛ اما ديگر خاك توقدمگاه اين كربلاييان آخرالزمان نيست . بعضي ها ما را سرزنش مي كنند كه چرا دم از كربلا مي زنيد و از عاشورا. آنها نمي دانند كه براي ما كربلا بيش از آن كه يك شهر باشد ، يك افق است ،يك منظر معنوي است كه آن را به تعداد شهدايمان فتح كرده ايم ؛ نه يك با ر و نه دو بار ، به تعداد شهدايمان . دوكوهه توخوب مي فهمي كه من چه مي گويم . تو با حاج همت ، با حاج عباس كريمي ، با چراغي ، با دستواره ، با اسكندري، عليرضا نوري ، وزوايي، وراميني ، رستگار ، موحد ، حاج مجيد رمضان ، صالحي ، حاجي پور و صدها شهيد ديگر انس داشته اي . تو كه بوسه بر پاي بسيجي ها زده اي ، تو كه با زمزمه شبانه آنها آشنا بوده اي ، تو كه نجواهاي عاشقانه آنها را شنيده اي تو كه معناي انسان را دريافته اي ، توخوب مي داني كه ما چه مي گوييم . آري تو ديگر در جست وجوي انسان نيستي ؛ تو يافتي آنچه را كه يافت نمي شود . روز اول سال 68 ، پادگان دوكوهه كمي تسكين يافته است . عده اي از دوستانش آمده اند تا گمشده خويش را در آنجا بجويند . در و ديوار ، ساختمان ها و راهروها بر سرجاي خويش باقي است واگر كسي نداند ، مي پندارد كه دوكوهه همه چيز را از ياد برده است . درها قفل است وآنها مي كوشند تا از هر راه كه هست ، يك با ر ديگرخود را به فضاي مالوف خويش برسانند . اما گم گشته در آنجا هم نيست . عالم محضر شهداست ، اما كو محرمي كه اين حضور را دريابد و در برابر اين خلا ظاهري خود را نبازد ؟ زمان مي گذرد و مكان ها فرو مي شكند ، اما حقايق باقي هستند . شهيد حاجي پور زنده است ، من و تو مرده ايم . شهدا صدق و استقامت خويش را در آن عهد ازلي كه با خدا بسته بودند اثبات كردند . كاش ما در خيل منتظران شهادت باشيم . يادآوران در جست وجوي گمگشته خويش به اردوگاه كرخه مي روند . شعرشان اگر چه بس مغموم مي نمايد ، اما شعر مستي است . آنان را كه مي خواهند با نظر روانكاوانه در اين سرمستان ميكده عشق بنگرند هشدار باد كه مبادا نشاني از يأس در آنان بجويند . يأس از جنود شيطان است واينان وارسته اند از آن جهاني كه در سيطره شياطين است . كرخه خرابات است واينان خراباتيانند و گريه ، آبي است بر دل هاي سوخته شان . گريه اوج سرمستي است و اگر امروز روزگار فاش گفتن اسرار است ، بگذار اينان نيز فاش بگريند . امام كو كه به تماشاي رهروان خويش بنشيند ؟ آري ، ما از اين موهبت برخوردار بوديم كه انسان ديديم . ما يافتيم آنچه را كه ديگران نيافتند . ما همه افق هاي معنوي انسانيت را در شهدا تجربه كرديم . ما ايثار را ديديم كه چگونه تمثل مي يابد. عشق را هم، اميد را هم، زهد را هم، شجاعت را هم، كرامت را هم، عزت را هم، شوق را هم و همه آنچه را كه ديگران جز در مقام لفظ نشنيده اند، ما به چشم ديده ايم. ما ديديم كه چگونه كرامات انساني در عرصه مبارزه به فعليت مي رسند . ما معناي جهاد اصغر و اكبر را درك كرديم . آنچه را كه عرفاي دلسوخته حتي بر سردار نيافتند ، ما در شب هاي عمليات آزموديم . ما فرشتگان را ديديم كه چه سان عروج و نزول دارند . ما عرش را ديديم . ما زمزمه جويبارهاي بهشت را شنيديم . از مائده هاي بهشتي تناول كرديم و بر سرسفره حضرت ابراهيم نشستيم . ما در ركاب امام حسين ( ع ) جنگيديم . ما بي وفايي كوفيان را جبران كرديم ... و پادگان دوكوهه بر اين همه شهادت خواهد داد . پادگان دوكوهه آخرين بار در عمليات مرصاد بود كه به پيمان خويش وفا كرد . يك با ر ديگر دوكوهه همه چهره هاي آشنا را ديد و همه عطرهاي آشنا را شنيد و با همه آنچه دوست مي داشت وداع كرد . دوكوهه ، با تو هستم : آيا مي دانستي كه اين آخرين وداع است ؟ منافقين مي پنداشتند كه آن عهد را كه تو بر آن شاهد بوده اي فراموش كرده ايم ، اما تو مي داني كه اين چنين نبود . همه دانستند . دوكوهه ، آيا بر قدم همه عزيزانت بوسه زدي ؟ آيا سعي كردي كه همه آن لحظات را به ياد بسپاري ؟ سعيد را به خاطر داري كه چه مي خواند ؟ براي امام مي خواند ، براي آن كه عاشقانه زيستن را به ما آموخت ، براي آن كه به ما آموخت حقيقت عرفان را كه مبارزه است ، براي آن كسي كه ما همه تاريخ انبيا را در وجود او تجربه كرديم . خداحافظ دوكوهه . ما مي دانيم كه تو از گواهان روز حشري و بر آنچه ما بوده ايم شهادت خواهي داد . تو ما را مي شناخته اي و رازدار خلوت ما بوده اي ؛ روزها و شب ها ، در حسينه ، در اتاق ها ، در راهروها و در زمين صبحگاهت . اين همه مغموم نباش دوكوهه . امام رفت ، اما راه او باقي است . دير نيست آن روز كه روح تو عالم را تسخير كند ونام تو و خاك تو و پرچم هايت مظهر عدالت خواهي شوند . دوكوهه ، آيا دوست داري كه پادگان ياران امام مهدي نيز باشي ؟ پس منتظر باش
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 19:56  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

يه تصوير زيبا 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 12:32  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

دوكوهه كجاست ؟

آگر بپرسی دوكوهه كجاست، چه جوابی بدهیم؟ بگوییم دوكوهه پادگانی است در نزدیكی اندیمشك كه بسیجي‌ها را در خود جای مي‌داد و بعد سكوت كنیم؟ پس كاش نمي‌پرسیدی كه دوكوهه كجاست، چرا كه جواب گفتن به این سؤ‌ال بدین سادگي‌ها ممكن نیست. كاش تو خود در دوكوهه زیسته بودی كه دیگر نیازی به این سؤ‌ال نبود. اگر آنچنان بود، شاید تو هم امروز با ما به دوكوهه مي‌آمدی؛ ماه‌ها بعد از ختم جنگ، روز تحویل سال.

گفته‌اند: شرف المكان بالمكین _ اعتبار مكان‌ها به انسان‌هایی است كه در آنها زیسته‌اند _ و چه خوب گفته‌اند. دوكوهه پادگانی است در نزدیكی اندیمشك كه سال‌های سال با شهدا زیسته است، با بسیجي‌ها، و همه‌ی سر مطلب در همین‌جاست.

اگر شهدا نبودند و بسیجي‌ها، آنچه مي‌ماند پادگانی بود درندشت، با زمین‌هایی آسفالته، خشك و كم دار و درخت، ساختمان‌هایی معمولی، كوتاه و بلند، و تیرك‌هایی كه بر آن پرچم نصب كرده‌اند. اما دوكوهه سال‌ها با شهدا زیسته است، با بسیجي‌ها، و از آنها روح گرفته است؛ روحی جاودانه. دوكوهه مغموم است، اما اشتباه نكنید! او جنگ را دوست ندارد، جمع باصفای بسیجي‌ها را دوست دارد، جمع شهدا را؛ آرزومند آن عرصه‌ای است كه در آن كرامات باطنی انسان‌ها بروز مي‌یابند.

‌‌داخل پادگان خالی دوكوهه‌

یك بار دیگر، سلام دوكوهه.

قطارها دیگر در كنار دوكوهه نمي‌ایستند و بسیجي‌ها از آن بیرون نمي‌ریزند. قطارها دوكوهه را فراموش كرده‌اند و حتی برای سلامی هم نمي‌ایستند. بي‌رحمانه مي‌گذرند. اما شهدا انسی دارند با دوكوهه كه مپرس. با ذره ذره‌ی خاكش، با زمینش، با دیوارهایش، با ساختمان‌هایش، با همه‌ی آنچه در چشم ما هیچ نمي‌آید. مي‌گویی نه؟ از حوض روبه‌روی حسینیه‌ی حاج همت باز پرس كه همه‌ی شهدای دوكوهه با آب آن وضو ساخته‌اند. در حاشیه‌ی اطراف حوض تابلوهایی هست كه به یاد شهدا روییده‌اند. اما الفت شهدا با این حوض نه فكر كنی كه به سبب تابلوهاست! من چه بگویم؟ اینها سخنانی نیست كه بتوان گفت. تو خودت باید دریابی. واگرنه، دیگر چه جای سخن؟

زمین صبحگاه نیز هنوز در جست و جوی رازداران خویش است. اگر زبان خاك را بدانی، نوحه‌اش را در فراق آنها خواهی شنید، هر چند او همه‌ی لحظات آنچه را كه دیده است و شنیده، به خاطر دارد؛ صدای آسمانی شهید گلستانی را گاهِ خواندن دعای صبحگاه: اللهم اجعل صباحناً صباح الصالحین... نهرهای رحمات خاص حق جاری مي‌شد و باغ‌هایی از اشجار بهشتی لا اله الا الله مي‌رویید و زمین صبحگاه بقعه‌ای مي‌شد از بقاع رضوان. آنان كه در دوكوهه زیسته‌اند طراوت این جنات را در جان خویش آزموده‌اند و هنوز از سكر آن چهار نهر آب و عسل و شیر و شراب سرمستند.

جا دارد كه دوكوهه مزار عشاق باشد، زیارتگاه عشاقی كه از قافله‌ی شهدا جا مانده‌اند.

ای قدمگاه بسیجي‌ها، ای قدمگاه عاشق‌ترین عاشقان، تو خوب مي‌دانی كه چه سایه‌ی بلندی را از كف داده‌ای. بوسه‌های تو بر قدم‌هایی مي‌نشسته است كه استوارتر از عزم آنان را زمین به یاد ندارد. یادهایت را در خود تجدید كن تا آنجا كه اگر هزارها سال نیز از این روزها بگذرد، تو را با این نام بشناسند كه قدمگاه بسیجیان بوده‌ای. شب را به یاد بیاور كه انیس عُشاق است؛ آن شب را، بعد از عملیات والفجر یك.

‌‌شب بعد از عملیات والفجر یك، حسینیه‌ی حاج همت‌
‌‌ای دوكوهه، تو را با خدا چه عهدی بود كه از این كرامت برخوردار شدی و خاك زمین تو سجده‌گاه یاران خمینی شد؟ و حال چه مي‌كنی، در فراق پیشاني‌هایشان كه سبب متصل ارض و سما بود، و آن نجواهای عاشقانه؟

دوكوهه، مي‌دانم كه چقدر دلتنگی. مي‌دانم كه دلت مي‌خواهد باز هم خود را به حبل دعای شهدا بیاویزی و با نمازشان تا عرش اعلی بالا روی. مي‌دانم كه چه مي‌كشی دوكوهه! عمر تو هزارها سال است و شاید هم میلیون‌ها سال. اما از آن روز كه انسان بر این خاك زیسته است، آیا جز اصحاب عاشورایی سیدالشهدا كسی را مي‌شناسی كه بهتر از شهدای ما خدا را عبادت كرده باشد؟ تو چه كرده‌ای كه سزاوار كرامتی این‌همه گشته‌ای كه سجده‌گاه یاران خمینی باشی؟ چه پیوندی بوده است میان تو و كربلا؟ كدام رسول بر خاك تو زیسته است؟ تو كهف اعتكاف كدام عارف بوده‌ای؟ اشك كدام عزادار حسین بر تو چكیده است؟ چه كرده‌ای دوكوهه؟ با من سخن بگو...

حسینیه‌ات نیز سكوت كرده است و دم بر نمي‌آورد. ما كه مي‌دانیم: زمان، بستر جاری عشق است تا انسان‌ها را در خود به خدا برساند و حقیقتِ تمامی آنچه در زمان حدوث مي‌یابد باقی است. پس، از حسینیه‌ی حاج همت بخواه كه مهر سكوت از لب برگیرد و با ما سخن بگوید.

اینجا حرم راز است و پاسداران حریم آن، شهدایند؛ شهدایی كه در آن نماز شب اقامه كرده‌اند و با خدا راز گفته‌اند؛ شهدایی كه در حسینیه، چشم مكاشفه بر جهان غیب گشوده‌اند؛ شهدایی كه همسفران عرشی امام بوده‌اند و اكنون میزبان او هستند. عمق وجود من با این سكوت رازآمیز آشناست؛ سكوتی كه در باطن، هزارها فریاد دارد. من هرگز اجازه نمي‌دهم كه صدای حاج همت در درونم گم شود. این سردارِ خیبر، قلعه‌ی قلب مرا نیز فتح كرده است.

شهید همت سخن مي‌گوید:
«برای اینكه خدا لطفش و رحمتش و آمرزشش شامل حال ما بشه، باید اخلاص داشته باشیم. و برای اینكه ما اخلاص داشته باشیم، سرمایه مي‌خواد كه از همه چیزمون بگذریم. و برای اینكه از همه چیزمون بگذریم، باید شبانه‌روز دلمون و وجودمون و همه چیزمون با خدا باشه. این‌قدر پاك باشیم كه خدا كلاً ازمون راضی باشه. قدم بر مي‌داریم، برای رضای خدا. قلم بر مي‌داریم روی كاغذ، برای رضای خدا. حرف مي‌زنیم، برای رضای خدا. شعار مي‌دیم، برای رضای خدا. مي‌جنگیم، برای رضای خدا. همه چی، همه چی، همه چی خاص خدا باشه، كه اگر شد، پیروزی درش هست. چه بكُشیم چه كشته بشیم، اگه اینچنین بشیم پیروزیم و هیچ ناراحتی نداریم و شكست معنا نداره برای ما. چه بكشیم چه كشته بشیم پیروزیم اگه اینچنین باشیم، و خدا غضب خواهد كرد اگر خدای ناكرده، یك ذره و یك جو هوای نفس در فرماندهان ما، در فرمانده گردان و گروهان و دسته و یا خدای ناكرده در افراد بسیج ما پیدا بشه و ما حس كنیم كه امكانات مادی و این جنگ‌افزارها و این آلات، اینها مي‌تونه كمك كنه به ما. نه عزیزان، نصرت دست خداست.»

گوش بسپار تا ناله‌های حاج عباس كریمی را نیز در سوگ شهادت او بشنوی.

شهید حاج عباس كریمی، فرمانده لشكر ٢٧، مي‌گوید:
«همت واقعاً برای ما فرمانده بود و برای ما مولا بود. همت عزیزی بود كه از میان ما هجرت كرد و به دیار عاشقان پیوست. همت عاشق بود و همراه با یاران خود به دیار عاشقان رو آورد.»

‌‌حسینیه‌ی حاج همت قلب دوكوهه بوده است. حیات دوكوهه از اینجا آغاز مي‌شد و به همین‌جا باز مي‌گشت. وقتی انسان عزادار است، قلب بیش از همه در رنج است و اصلاً رنج بردن را همه‌ی وجود از قلب مي‌آموزند. دوكوهه قطعه‌ای از خاك كربلاست، اما در این میان، حسینیه را قدری دیگر است. كسی مي‌گفت: كاش حسینیه را زبانی بود تا با ما بگوید از آن سر‌ی كه میان او و كربلاست. گفتم: حسینیه را آن زبان هست، كو محرم اسرار؟

هر كه مي‌خواهد ما را بشناسد داستان كربلا را بخواند، اگرچه خواندن داستان را سودی نیست اگر دل كربلایی نباشد. چه بگوییم در جواب اینكه حسین كیست و كربلا كدام است؟ چه بگوییم در جواب اینكه چرا داستان كربلا كهنه نمي‌شود؟

از باب استعاره نیست اگر عاشورا را قلب تاریخ گفته‌اند. زمان هر سال در محرم تجدید مي‌شود و حیات انسان هر بار در سیدالشهدا. نه این حیات دنیایی كه جانوران نیز از آن برخوردارند؛ حیاتی كه در خور انسان است، حیات طیبه، حیاتی آن‌سان كه امام داشت، زیستنی آن‌سان كه امام زیست.

حسینیه‌ی شهدا نیز اكنون در جست و جوی گم‌كرده‌ی خویش است. او امام را ندید، اما یاران امام را دید و از آنان بوی خمینی را شنید، از آنان كه در حقیقتِ خمینی فانی شدند و از این طریق، بقایشان نیز به بقای او پیوند خورد.

دوكوهه، خاك و آب و در و دیوارهایش، همه‌ی وجودش با این حضور آن‌همه انس داشته است كه اكنون، در این روزهای تنهایی، جایی مغموم‌تر از آن نمي‌یابی. دوكوهه مغموم است و در انتظار قیامت. دلش برای شهدا تنگ شده است، برای بسیجي‌ها. همین جا بود، در همین میدان رو به روی ساختمان گردان مالك. از همین‌جا بود كه خون حیات یك بار دیگر در رگ‌های زمین و زمان مي‌دوید، همین‌جا بود كه عاشورا تكرار مي‌شد. اما این بار امام حسین غریب و تنها نبود؛ خمینی بود، یاران خمینی هم بودند. همین‌جا بود كه عاشورا تكرار مي‌شد، اما این بار دیگر امام حسین به شهادت نمي‌رسید؛ بسیجي‌ها بودند، فداییان امام، گردان گُردان، لشكر لشكر. جواد صراف و اسماعیل‌زاده هم بودند. باقی شهدا را من نمي‌شناسم، تو بگو. هر جا كه هستی، هر شهیدی كه مي‌بینی نام ببر و به فرزندانت بگو كه چهره‌ی او را به خاطر بسپارند تا علم خمینی بر زمین نماند. علم خمینی بر زمین نمي‌ماند؛ مگر ما مرده‌ایم ؟

امسال عید هم گروهی از بچه‌ها آمده‌اند تا دوكوهه از غصه دق نكند. از جانب آنها مصطفی مأمور شده است كه با دوكوهه سخن بگوید. مصطفی زبان دوكوهه را خوب مي‌داند. مي‌گوید: «... تو را دوست دارم ای دوكوهه، تو را دوست دارم كه بوی بهشت مي‌دهی. تو را دوست دارم كه دامنت برای یك بار هم آلوده نشد. تو را دوست دارم كه به بودنم هستی دادی. تو را دوست دارم كه تو با حسینم آشنا كردی. تو را دوست دارم كه زندگی را تو برایم تفسیر كردی.»

این‌همه مغموم مباش دوكوهه. امام رفت، اما راه او باقی است. دیر نیست آن روز كه روح تو عالم را تسخیر كند و نام تو و خاك تو و پرچم‌هایت مظهر عدالت‌خواهی شوند. دوكوهه، آیا دوست داری كه پادگان یاران امام مهدی نیز باشی؟ پس منتظر باش!
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 19:49  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   | 

اينم عكس سردار شهيد مهدي زين الدين فرمانده لشكر ۱۷علي ابن ابيطالب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 12:23  توسط شكرالله اميني مدیر وبلاگ   |